تبليغاتX
شب بارانی

تو می دانی رسیدن چه لذتی دارد ؟ . . . . من از آن لحظه می گویم
 

 

سلام دوستای خوبم

میخوام برای گل پسرم که تو راهه اسم انتخاب کنم

اگر کسی پیشنهادی داره لطفاْ نظر بذاره

ترجیحاْ اسم جدید باشه معنی دار و شیک مثل باران

ترکی فارسی انگلیسی هم فرق نمی کنه فقط عربی نباشه

+ تاريخ سه شنبه 1390/07/05ساعت نويسنده باران |

فردا . . .

 

لحظه ها می گذرند

من در این وادی به دنبال عروج

که مرا اوج دهد تا فردا

 

لحظه ها می گذرند

من در این اندیشه

که دمی پنجره را   

  بگشایم فردا

راستی عشق در آن باغ صفا خواهم یافت ؟

 

 لحظه ها می گذرد 

من به امید طلوعی دیگر  

  به افق می نگرم 

آیا آن پرده ی پر پولک شب خواهد رفت ؟

 

لحظه ها می گذرند

گر که فردا برسد   

 من به او خواهم گفت

 

که تو امروزی و من

به امید فردا ...

+ تاريخ سه شنبه 1390/05/25ساعت نويسنده باران |

                          تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر؟...

زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند,

همه جا سایه ی دیوار زدن !

وای سهراب دلم را کشتند

+ تاريخ شنبه 1390/02/31ساعت نويسنده باران |

 

 من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها
مهربان، خوب، قشنگ.........

چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
او همه درد مرا می داند

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم
که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا می خواهد...........

او مرا می خواند، او مرا می خواهد............

او همه درد مرا می داند................


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 1390/02/18ساعت نويسنده باران |
شیشه ای می شكند...

یك نفر می پرسدکه چرا شیشه شكست؟


مادرم می گویدشاید این رفع بلاست!


یك نفر زمزمه كرد

باد سرد وحشی مثل یك كودك شیطان آمد.


شیشه ی پنجره را زود شكست...


 

كاش امشب كه دلم مثل آن شیشه ی مغرور شكست ،

عابری خنده كنان می آمد


تكه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد



اما امشب دیدم


هیچ كس هیچ نگفت غصه ام را نشنید



دل من سخت شكست اما...


هیچ كس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 1389/09/09ساعت نويسنده باران |

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش             بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر. . .

 

رمه ای بی چوپان مثل مردی تنها
دشت سر گردانی ها
حسرتی حلق اویز پشت ممنوعیت ها
فرق شهوت با عشق
برق چشمی در چشم
و کلاغی که پرید
اشکهایی که نریخت
و پشیمانی ها . . .


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 1389/07/20ساعت نويسنده باران |
برای باران


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 1389/02/28ساعت نويسنده باران |

دوش از دوست پیامی آمد

که مرا با همی ساده گیم                       که مرا با همه پژمرده گیم

نتوانم که مرا با همه  روزمره گیم

بی تفاوت

و خار سر دیوار نگاهت

سرد و بران  بروم 

" بس که دیوار دلم کوتاه است

هر که از کوچه تنهایی من می گذرد

به هوای هوسی هم که شده

سرکی می کشد و می گذرد

بس که دیوار دلم کوتاه است"

راست می گویی

راست!!!

حا ل که من هرکسم و

دل تو جای جای هوس ,  میروم تا که نگردد

خاطرت محو هوس

یا نگویی تو به کس

" که فلانی

همه شب تا به سحر محو تماشای من است

و من آن لیلی آن خاطر مجنون هستم"

یا که شاید تو به گویی

"که فلانی

همه شب در شرر شهوت من

تا به سحر

همه در سوز گداز است"

یا که شاید .....

هیچ مهم نیست

 که چه خواهی انگاشت

یا توانی که کنی

زین بیابان برداشت

راست می گویی

تقصیر تو نیست

بس که دیوار دلت کوتاه است

                            نتواند که بلندای دلت

                                              بنگارد سایه ی  حس مرا

بس که دیوار دلت کوتاه است

                           نتواند که  از آن جوجه ی تنهایی تو

                                             برهاند همه احساس جدایی تورا

بس که دیوار دلت کوتاه است

                            نتوانی که ز بام دل خویش

                                           بنگری کوچه دلتنگی  دیوار به دیوار مرا

بس که دیوار دلت کوتاه است  ....

بگذریم....

کاش می فهمیدی که دلم در طلب عشق تو نیست

یا به قولت همه شب تا به سحر در هوس روی تو نیست

 کاش می دانستی که دلم بهر تمنای دلت

تا سحر زار نزد

یا که همچون زغنی بهر تو منقار نزد

کاش می دانستی که فقط .....

                                           که فقط....

که فقط تو را دوست دارم

نه ز شهوت

نه ز مو                        

کاش در آن غروب پاییزی سرد

                                         دهانم را نمی بوییدی

 

+ تاريخ یکشنبه 1389/02/12ساعت نويسنده باران |

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

كه مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شكوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی ، اما

خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

” چه تهیدستی مرد “

ابر باور می كرد

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم كه تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه كم داری ؟ هیچ

بی تو در میآبم

چون چناران كهن

از درون تلخی واریزم را

كاهش جان من این شعر من است

آرزو می كردم

كه تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی ؟ ...

 

+ تاريخ دوشنبه 1389/02/06ساعت نويسنده باران |

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك اما،
                      آيا باز مي گردي؟
                                          چه تمناي محالي دارم
                                                                 خنده ام مي گيرد...

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت 

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت 

 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد 

 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت 

 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت 

 گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت 

 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت 

 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 

 قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت 

 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول 

 چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت 

 همنوای دل من بود به هنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

+ تاريخ پنجشنبه 1389/01/26ساعت نويسنده باران |

در سرزمین غربت مردن چه سود دارد؟

با مردمان بی درد گفتن چه سود دارد؟

با آسمان خسته با ابر دل شکسته

با درد ریشه بسته رستن چه سود دارد؟

بودم به عشق یاران عمری در این بیابان

وقتی که دلبری نیست ماندن چه سود دارد؟

با این همه گلایه با این همه شکایت

سنگ صبور اگر نیست گفتن چه سود دارد؟

این کوهسار سنگی این غنچه های رنگی

وقتی شقایقی نیست دیدن چه سود دارد؟

+ تاريخ شنبه 1389/01/14ساعت نويسنده باران |

خالی ام از حرف

 پُرم از دلتنگی

 خسته ام از اندیشه ..

 آلوده ام به روزمرگی

 دورم از عشق

 بی میلم به گفتن یا نگفتن

 حنجره را  رغبتی به فریاد نیست

 تلخم  ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم

 از خود فرسنگها فاصله دارم  ..فاصله ای که کم نمی شود

 در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم

 خسته ام  ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه !

میان  این درد تا درد بعدی ..

 فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

 کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...

 کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

 کجاست آن در که به نور باز شود ..

 کجاست باران

 کجاست...

+ تاريخ دوشنبه 1388/12/24ساعت نويسنده باران |

        همه در فکر نوروزند و ما در ماتم یاریم

           محرم صد شرف دارد از این عیدی که ما داریم

         کسی جز غم نمی گیرد سراغ خانه ما را

          به زحمت جغد پیدا می کند ویرانه ما را

 

آقا بیا به خاطر باران ظهور کن

ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه عشق می روی

از کوچه های خسته ما هم عبور کن

آقاجون فقط بیا

بیا که . . .

بیا که  . . .

بیا تا شکایتامو بلند بلند برات فریاد بزنم

بیا

+ تاريخ سه شنبه 1388/12/11ساعت نويسنده باران |

شهر هرت کجاست؟؟؟

جاییکه رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.

جاییکه  اول ازدواج مي کنند بعد همدیگه رو مي شناسن .

جاییکه بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند.

جاییکه درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند  تا ماشينها راحت تر برانند.

جاییکه کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان  کنند.

جاییکه  همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر.

جاییکه با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان  براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد.

جاییکه زن بايد گوشه خانه باشد و البته آن گوشه که آشپزخانه است و به آن مي گويند مرواريد در صدف.

جاییکه  مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

جاییکه نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن.

جاییکه موسيقي حرام است حرام.

جاییکه  گريه محترم و خنده محکومه.

جاییکه همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار.

جاییکه  وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.

جاییکه که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه است

جاییکه  توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...

جاییکه وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه:  نمي دونم هر چي بابام بگه.

جاییکه  وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.

جاییکه  هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..

 شهر هرت جايي است که .......

این شهر بنظر  آشنا میاد . . .

این مطلب و جایی خوندم خیلی خوشم اومد به نظر شا این شهر کجاست؟؟

+ تاريخ چهارشنبه 1388/12/05ساعت نويسنده باران |

 

       نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است

       گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است

        تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است

   هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است

        تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد

     همه جا در نظر مردم دانا قفس است

               **********************

با قلم مي‌گويم:

       - اي همزاد، اي همراه،

                      اي هم سرنوشت

هر دومان حيران بازي‌هاي دوران‌هاي زشت.

شعرهايم را نوشتي

              دست‌خوش؛

اشك‌هايم را كجا خواهي نوشت؟

****************************

سرانجام بشر را، اين زمان، انديشناكم، سخت

                                                    بيش از پيش.

كه مي‌لرزم به خود از وحشت اين ياد.

نه مي‌بيند،

          نه مي‌خواند،

                    نه مي‌انديشد،

                                   اين ناسازگار، اي داد!

نه آگاهش تواني كرد، با زاري

نه بيدارش توانم كرد، با فرياد!

 

نمي‌داند،

براين جمعيت انبوه و اين پيكار روزافزون

كه ره گم مي‌كند در خون،

ازين پس، ماتم نان مي‌كند بيداد!

 

نمي‌داند،

زميني را كه با خون آبياري مي‌كند،

                                     گندم نخواهد داد!

+ تاريخ یکشنبه 1388/12/02ساعت نويسنده باران |

من دیگر به هیچ چیز مردان اعتماد ندارم

جز به یکپارچگیشان در نامردی

 

چشمامو می بندم

یاد بارون دیشب میفتم بارون تندی که بی پروا و بی محابا به شیشه ها می کوبید، صدای گریه بارون نذاشت صدای گریه من و کسی بشنوه

+ تاريخ شنبه 1388/12/01ساعت نويسنده باران |

 

کاش اشکی قلبمان را بشکند

با نگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرکها تشنه اند

ما بجای ابرها گریان شویم

+ تاريخ چهارشنبه 1388/11/28ساعت نويسنده باران |
یاد ساحل گیسوم

یاد اون شب

ساعت ۱۱

شنهای ساحل

قلیان

هوای سرد

من وتو

یاد تو

یاد تو

یاد تو

. . .

+ تاريخ چهارشنبه 1388/11/21ساعت نويسنده باران |

 محبس خویشتن منم،از این حصار خسته ام

من همه تن انا الحقم،کجاست دار؟خسته ام

در همه جای این زمین ،هم نفسم کسی نبود

زمین دیار غربت است، از این دیار خسته ام

کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب

از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام

به گرد خویش گشته ام سوار این چرخ و فلک

بس است تکرار ملال ،ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا ،به شوق این همه صدا

من از عذاب کوه بغض، ز کوله بار خسته ام

همیشه من دویده ام به سوی مسلخ غبار

از آن که گم نمی شوم در این غبار خسته ام

به من تمام می شود سلسله رو به زوال

من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ای است قمار تلخ زندگی

چه برده و چه باخته از این قمار خسته ام

خسته ام

خسته

+ تاريخ چهارشنبه 1388/11/21ساعت نويسنده باران |
 

+ تاريخ دوشنبه 1388/11/19ساعت نويسنده باران |
 

گرگها خوب بدانند، در اين ايل غريب
گر پدر مرد، تفنگ پدري هست هنوز

گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند
توي گهواره چوبي پسري هست هنوز

+ تاريخ چهارشنبه 1388/11/14ساعت نويسنده باران |
 

یه ترانه بسیار قشنگ از شهیار قنبری که من این ترانه رو خیلی دوس دارم

 اگر کسی کد آهنگشو داره به من هم بگه

 تو اي ناياب اي ناب مرا درياب درياب ، منم بي نام بي بام ،مرا درياب تا خواب

مرا دریاب مستانه مرا دریاب تا خانه مراقب باش تا بوسه ، مرا دریاب بر شانه

مرا دریاب من خوبم ، هنوزم آب می کوبم ، هنوز شعر می ریزیم ، هنوز باد می روبم

مرا دریاب در سرما، مرا دریاب تا فردا ، مرا دریاب تا رفتن ، مرا دریاب در اینجا

مرا دریاب تا باور ، مرا دریاب تا آخر ، مرا دریاب تا پارو ، مرا دریاب تا بندر

تو ای نایاب ای ناب ، مرا دریاب دریاب ، منم بی نام بی بام ، مرا دریاب تا خواب

لا لا لا لا لا لا . . . .

+ تاريخ یکشنبه 1388/11/11ساعت نويسنده باران |
باد را باید کشت
باد ویرانگر پاییزی را می گویم
از چه رو می شکنی؟
ساقه ی زنبق را باد
زنبق سرد بیابانی
عاقبت بر تو و بیداد تو خواهد شورید
+ تاريخ یکشنبه 1388/11/11ساعت نويسنده باران |

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری
که تو هر روز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه آن کاجی بود
که تو هر روز به آن می نگری
دل من را دیدی؟

+ تاريخ شنبه 1388/11/10ساعت نويسنده باران |
خدایا  . . . . .

+ تاريخ چهارشنبه 1388/11/07ساعت نويسنده باران |

حرف هایی هست برای نگفتن

وارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم

وجلدش را به صاحبش پس بدهم

و خود به کلبه ای بی در و پنجره بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت

                           « دکتر شریعتی »

 

+ تاريخ چهارشنبه 1388/11/07ساعت نويسنده باران |

 

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری نه ز دیاری -  باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس .

برو آنجا که تو را منتظرند .

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند .

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ ،

که فریبی تو فریب .

                 « مهدی اخوان ثالث »

+ تاريخ چهارشنبه 1388/11/07ساعت نويسنده باران |
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست  او جانشين همه نداشتن هاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی !!  تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 1388/11/06ساعت نويسنده باران |
میشه گم بود تو دل خاک

میشه هیچ وقت گل نکرد. . .

+ تاريخ سه شنبه 1388/11/06ساعت نويسنده باران |

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

زن می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولیش لازم است و تو هر زمان بخواهی می توانی ازدواج کنی

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو  . . 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی

او درد می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ؟؟؟؟؟

او هر روز متولد می شود -عاشق می شود - مادر می شود - پیر می شود و می میرد.

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش بجای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدمهای لرزان مردش گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند . . .

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد

و این رنج است.

دکتر شریعتی

 

چه قانون زشتی

+ تاريخ سه شنبه 1388/11/06ساعت نويسنده باران |