تو می دانی رسیدن چه لذتی دارد ؟ . . . . من از آن لحظه می گویم
دارم دیوونه میشم

مگه میشه تو رو آزرد

از دیروز که باهات دعوا کردم خیلی ناراحتم

همش به این فکر می کنم که چرا اون حرفا رو بهت زدم

تو که انقد مظلومی تو که انقد ساده ای تو که انقدر آرامی

نگاهت میکنم نگاهت میکنم باز هم نگاهت میکنم

وقتی پشت فرمانی

وقتی تو خوابی

وقتی نشستی

خدایا تو زندگیم مردی به خوبی اون ندیدم

فکر میکنم اگه برات اتفاقی بیفته من هرگز خودم و نمی بخشم

خدا نکنه

خدایا

منو ببخش

خدایا منو ببخش

اشتباه کردم

دیگه تکرار نمیکنم

من بدون تو هیچی نمیخوام هیچی . . .

من فقط خودتو میخوام

فقط این که باشی برام کافیه

تحمل یک ساعت دوری تو رو ندارم

منو ببخش

منو به بزرگی خودت به مظلومیت خودت به سادگی خودت ببخش

تو انقد مظلومی که من تابحال کلمه ای شکایت از تو نشنیدم

هرچی شنیدی هرچی دیدی ریختی تو خودت

کلمه ای به کسی حتی به من نگفتی حتی به من از ناراحتیهات از غصه هات از دردهات نگفتی

فدای اون کم حرفی و سادگیت بشم من

منو ببخش

+ تاريخ شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۳ساعت نويسنده باران |
دیروز خیلی ترسیدم

خیلی خیلی

وقتی تو اون بیابون زیر اون بارون سخت توی گل گیر کردم

ته دلم گفتم خدا که منو اینجا ول نمیکنه

بالاخره کسی میاد

منو از اینجا نجات میده

انگار اون سه تا پسر بچه فرشته بودن که خدا فرستاد

تمام وجودم پر شد از محبت خدا

خدایا تو چقدر مهربونی

قربونت برم خداجون

چطور منو از اون مخمصه نجات دادی

حقا که خدایی

تمام تنم میلرزید

همش فکر می کردم کابوس بود

فکر میکردم دارم یه خواب بد می بینم

بدجور گیر کرده بودم

چقدر خوشحالم برای نجاتم

قربونت برم خدای مهربونم

خدای خودمی

+ تاريخ شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۹ساعت نويسنده باران |
پدرم خیلی منو دوست داشت

خیلی زیاد

انگار می بینه که چقدر تنها شدم

روحش آزرده شده

دیشب تو خواب دیدمش

این روزها بارها و بارها گفتم که کاش پدرم زنده بود

حتماً سراغی از من میگرفت

نمیذاشت اینهمه مدت اینهمه عذاب بکشم

کاش بود تا من به بهانه اون میرفتم خونمون

دلم برای خونمون خیلی تنگ شده

برای خونه پدرم دلم تنگ شده

برای مادرم . . . .

دیشب تو خواب پدرم و دیدم

+ تاريخ شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۵ساعت نويسنده باران |
نامه بابالنگ دراز
.. دخترکم  برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ.... چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی.... کسی که باعث گریه ات میشود را پاک کن... دخترکم  به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن... بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی.... دخترکم  تو زیباترینی... . همیشه با این باور زندگی کن... خودت را فراموش نکن... شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد.... اما به یاد داشته باش ، کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند.... دخترک من  هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست.... اشتباه که کردی برخیز.... اشکالی ندارد ، بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند..... خوب باش  ولی  سعی نکن این را به دیگران بفهمانی که اگر کسی ذره ای شعور داشته باشد ، خاص بودنت را در می یابد.... پاییز است....  زیاد میشنوی هوا دو نفره است ! به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد.. دخترکم  شاید شاهزاده را همه بشناسند اما  باور داشته باش که برای پدرت تو ملکه هستی. گریه کرده ای؟ رنج کشیده ای؟ سرت کلاه رفت؟ اذیتت کرده اند؟ عیبی ندارد....  نگذار تکرار شود.... گاهی  تکرار یک درد ، دردناک تر است

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۸ساعت نويسنده باران |
بالاخره دیروز ماشین خریدم

چقدر خوشحالم

خدا روشکر

مامانم خیلی اذیت میشد

بخاطر مامانم

باز رضاپور دمش گرم

آدمای خوب هنوز هم هستن

چقدر اون خوب بود

چه اونموقع که تو اداره بود

چه الان که یه همکار بازنشستس

......................................................................................... باز هم خوشحالم

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۷ساعت نويسنده باران |
امشب دلمو بدجور شکستی

زمان میبره تکه های این دل شکسته رو جمع کنم

شایدم . . .تو پدر آرمینی

حیف

 

چقدردلم میخواست امشب برم خونه پدرم . . . پدرم نیست دارم دیوونه میشم میدونی چقدر دوست دارم تو فقط شوهر نیستی تو دوست منی!!!!دلمو پشت سر هم تکه تکه کردی

 

 

+ تاريخ شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۰۲ساعت نويسنده باران |
هرچقدر هم دعوام کنی  

هرکاری هم بکنی 

نمیدونم چرا؟؟؟؟؟ 

مدیونتم  

نمیتونم ازت متنفر باشم ، یکی نیست بهت بگه تو که دل نداری چرا منو دعوام میکنی ؟؟ تو که طاقت ناراحتی منو نداری چرا ناراحتم میکنی ؟؟؟ 

میدونی که ناراحت کردن من تاوان داره ؟؟ بدجور تقاص پس می دی  

باهات سردم ، اگه کسی غرور منو بشکنه بدجور تلافی میکنم ، بخودم قول دادم ،‌حسرت خنده هامو به دلت میذارم  

حالا هرجور میخوای جبران کن ، مگه من یادم میره چی به من گفتی ؟؟؟ 

گفتی اینجوری پیش بره نمیتونم ادامه بدم باتو  

جاتو عوض کن  

فکر کردی به دست و پات میفتم و التماست میکنم ، نه!!!!!!! 

جز به یک نفر به کسی التماس نکردم ، اون که همه دنیای من و زندگی منه  

باهات قهرم  

گاهی وقتا دلم تنگ میشه ، وقتی تو میخندی ، میخوام بخندم اما چیزی ته دلم داد میزنه ساکت  

اینجوریاست  . . .  

تو هنوز منو نشناختی  

درسته  

که برای من هرکاری کردی ، هرکاری . . . .  

شاید بگم تنها کسی که منو تا این حد تو زندگی بالا کشید ،‌تنها کسی که به من قدرت داد ، اعتماد به نفس داد ،‌موقعیت بخشید  

تنها کسی که همیشه سکوت  کرد و به حرفام گوش داد ، تنها کسی که همه کس بود اما بود . . . دیگه نیست  

تنها کسی که من و تا میتونست تا میتونست همه جوره حمایتم کرد  

اما همه چیز و به باد دادی  

وقتی اون روز اومدی تو اتاق با من حرف بزنی  

اون روز دلم سخت شکست  

بلند بلند گریه کردم  

گریه هامو دیدی و طاقت نیاوردی  

باز هم اومدی و مثل همیشه شدی  

اما من نمیتونم مثل قبلنا باشم  

من شکستم  

شاید ناحقی باشه شاید حقت این نیست تو خیلی خیلی به گردن من حق داری من مدیونتم  

اینا رو میدونم  

اما دلم و شکستی  

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۶ساعت نويسنده باران |
کاش بدانیم اگر دلیل اشک کسی شویم

دیگر با او طرف نیستیم

با خدای او طرفیم . . .

 

 یه روز تقاص پس می دید

چون من

به خدای خودم شکایت کرده ام

 

خسته تر از اونیم که بخوام کسی رو محکوم کنم

یا بخوام برای کسی توضیح بدم

خسته شدم

خدایا ، تحملم داره تموم میشه  ، بدتر اینکه نمیتونم اعتراض کنم

به کی بگم

با کی بگم

خدایا تو عادلی تو شاهدی

به تو و قدرتت ایمان دارم

دست منو بگیر

منو از اینهمه تکرار و بیهودگی بیرون بکش

..................

دلم گریه میخواد

برای خودم

برای مظلومیتم

برای بی گناهیهام

تقصیر من چیه که فلانی از من خوشش نمیاد

برای محبوبیت دوران دبیرستان

دوستیهای دوران دانشگاهم

و محبت خونواده پدریم

دلم تنگ شده

دلم برای سخت در آغوش گرفتن برای گریه های بلند بلند و بی محابا خیلی تنگ شده

انگار کسی محکم قلبم و فشار میده انگار دارم خفه میشم

و بدتر از همه اینکه

. . . .

باید مدارا کنم باید بسازم باید لبخند بزنم

چقدر بده زیربار مسئولیت رفتن ، چقدر بده که بخاطر کسی خودتو خوشحال نشون بدی ، مبادا اون غصه بخوره ، چقدر سخته که گریه هاتو پنهون کنی و وقتی هم کسی میپرسه چته بگی که یکم سرماخوردم

چقدر خوب بود

کسی بود

باهاش از غصه هام میگفتم و اونم منو زیر بال و پرش میگرفت و محکم بهش تکیه میدادم بی اینکه بترسم فرو بریزه ، بی اینکه وحشت کنم از رازداری چیزی نمیدونه ، کسی مثل پدرم

به تو که نمیگم

تو خوبتر از اونی هستی که دلم بخواد آزارت بدم و یا ناراحتت کنم

تو که تقصیری نداری ، وقتی دیشب مثل بچه ها بهانه آوردم هی بهانه آوردم آخرش توپیدم به تو و هرچی از دهنم دراومد بهت گفتم

تو مثل همیشه سکوت کردی

این سکوتت منو میکشه

از خودم خجالت میکشم

منو ببخش

چرا باید همه کاس کوزه ها رو سر تو بشکنم ، چرا باید بغضمو سرتو خالی کنم  ، تو که این وسط تقصیری ندارم ، دیشب که خواب بودی اومدم یکم نشستم و نگاهت کردم از اینکه باهات دعوا کرده بودم خیلی ناراحت شدم ، داشتم دیوونه میشدم

ترس از دست دادنت نذاشت لذت با تو بودن رو حس کنم

منو ببخش

به بزرگی و بزرگواری خودت

آخه تو که نمیدونی من چی میکشم

از آزار و اذیت های بی دلیل خسته شدم

تو اداره که گیر یه عده عقده ای افتادم که تا میتونن تیشه به ریشم میزنن

نامردانه دارن نابودم میکنن

چرا باید اینجوری بشه

و اما اونشب 

خیلی ناراحت شدم 

خیلی زیاد گریم گرفت اما گریه نکردم اومدم حیاط هوا خیلی خنک بود یه نفسی کشیدم و گفتم امشب شب منه 

هیچکس نمیتونه خوشی امشب منو ازم بگیره 

انتقام میگیرم از تمام اونایی که در پی آزارم هستن 

بی دلیل

نمیدونم چرا 

کاش یکی می گفت چرا ؟؟؟؟؟؟

تا صبح تا میتونستم خوش گذروندم 

اما صبح که برگشتیم بغضم شکست تا میتونستم گریه کردم بخاطر بی احترامی بی دلیلی که تو اون مهمونی به من کردن 

قربونت برم خدا 

تو چقدر مهربونی 

چقدر خوبی 

چقدر خوبه که تو هستی خدایا چقدر خوبه که بالای سر من هستی 

که تلافی همه بدیها رو سر تک تک شون در میاری

اما نمیفهمن

این عذاب از کجاست

اما

یه روز میفهمن

من به تو ایمان دارم

 

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۸ساعت نويسنده باران |
امشب دلم خیلی گرفته

خدایا

 

بخاطرمهدی

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۳۱ساعت نويسنده باران |
حس می کنم اگه بری

من دوباره یتیم می شم

هیچ اتفاقی نمی افته اما دیگه خوشحال نمیشم

چطور که بعد از پدرم هیچ وقت از ته دل نخندیدم

من مرده پرست نیستم

پدرم خوب بود

پدرم با من خیلی خوب بود

محبتی که پدرم به من میکرد و هیچ جا با هیچ کس تجربه نکردم

پدرم مرد بود

پدرم خیلی مهربون بود

مثل تو

که خوبی 

مهربونی

اگر تو هم بری

خیلی تنها میشم

+ تاريخ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۱ساعت نويسنده باران |
آدم هايي هستند كه وقتي نيستند انگار چيزي كم داري وقتي هستند انگار پشتت را به كوه سپرده اي خيالت راحت است وقتي بودنشان را كنارت حس مي كني وقتي نگاهت مي كنند، صدايت مي زنند، كنارت قدم مي زنند و با تو حرف مي زنند از هميشه حالت بهتر است، قوت قلب مي دهد حضورشان. آه كه چقدر كمند،نايابند و نايافتني، و چقدر دوست داشتني هستند و خواستني و چه خوشبختي عظيميست بودنشان كنارت... ناگزيرم از اين "اما" اما اين را هم مي دانيم كه بودنشان هميشگي نيست ،هيچكس براي هميشه نمي ماند گاهی مرگ آنها را ما می گیرد و گاهی هم دست روزگار ... این روح است که می ماند و جدايي تن امري ست تغيير نايافتني و اين ما هستيم كه بايد اين لحظه هاي بودن كنار هم را،اين اندك زمان هاي دوست داشتن را قدر بدانيم و شادي را مهمان هميشگي سفره ي دلمان كنيم...

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۲ساعت نويسنده باران |
هيچ خاطره خوشي از رفتن ندارم

هرگز از رفتن نگو

حرف رفتن و كه ميزني تمام تنم ميلرزه

من هنوز خاطره تلخ رفتن پدر و فراموش نكردم

از رفتن نگو

با رفتن تو من تموم ميشم

چيزي از من نميمونه

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو
من به پایان میرسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو
کاش میشد لحظه ها را پس گرفت کاش میشد از تو بود و تا تو بود
کاش میشد در تو گم شد از همه کاش میشد تا همیشه با تو بود
با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو
من به پایان میرسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو
کاش فردا را کسی پنهان کند لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب ماه را بر شاخه آویزان کند
میروی تا قصه را غمنامه ی تدفین گل میروی تا واژه را خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه گلواره ی ویران شدن میروی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو
من به پایان میرسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو...

 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۹ساعت نويسنده باران |
انقدر غصم ميگيره

خدايا تا كي اين وضع ادامه خواهد داشت

ديروز رفتيم خونه مامان ، تو راه خونه پدرم ، همه دوستاش نشسته بودند رو نيمكتاي كنار بلوار

چقدر جاي پدرم خالي بود كه لنگان لنگان دست به عصاش پاشه بياد و از شيشه ماشين با آرمينم حرف بزنه

چقدر دلم براي پدرم تنگ شده

چقدر دلم براي محبتش تنگ شده

پيش خودم گفتم خدايا چي ميشد الان اونم اينجا بود

بميرم برات پدر چقدر دلتنگتم كجا بگردم و دوباره پيدات كنم دوباره دستت و بگيرم من براي تو آرزوهاي زيادي داشتم همش رو دلم موند

خيلي برام زحمت كشيده بودي هيچ كس هيچكس جاي خالي تو رو براي من پرنميكنه

نميدوني بعد از رفتنت زندگي تبديل به جهنمي شد

وجود حتي بيمار تو اميد ما تو اون خونه بود

دلم براي مهدي ميسوزه اگه پدرم بود اون الان اينجوري نميشد

اما بهتر كه نيستي

بعد از تو پسر كوچيكت خونه شو فروخت يعني . . . .

مهدي به اون وضع افتاد

مادرم

مادرم بيچاره اين همه غصه رو تنهايي به دوش ميكشه هنوز يك سال نشده كه تو رفتي اما مادرم به اندازه 10 سال پير شده

حتماً كه ميبينش

كاش بودي پدر

مامان هميشه ميگه بعد از تو يك روز خوش نداشتم ، هميشه ميگه يعني پدرت از من راضي بود

همش ميگم مامان تو براش خيلي زحمت كشيده بودي حتماً كه راضي بود

ديشب زولبيا باميه گرفتيم كه بريم خونتون

تو راه كلي گريه كردم تو باميه رو خيلي دوس داشتي

ماه رمضونا جاي صندليت و جاي خودت خيلي خاليه

نفرين به مرگ

چقدر تلخه

يك ذره هم غم نبودنت كم نشده

تا روزيكه بميرم

براي نبودنت

براي رفتنت

گريه ميكنم

چندروز پيش اساس كشي داشتيم

همه اونجا بودن

اونجا گفتم چرا كسي به من نميگه خسته شدي بشين استراحت كن

يكي برگشت گفت اگه پدر بود ميگفت تو آخه چشم وچراغ پدر بودي

راس ميگن

محبت تو

مهربونياي تو

آخ پدر چقدر دلتنگتم

نيستي مهدي رو ببيني

سيگار پشت سيگار

اگر تو بودي

اينجوري نميشد

چقدر از دست ما راحت شدي

روحت شاد

پدر عزيزم

+ تاريخ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۷ساعت نويسنده باران |
شب . . .

شب كه ميشه انگار تمام غصه هاي عالم رو دلم ميشينه

شب كه ميشه ميخوام برم

هرجا كه باشه

فقط تو خونه نباشم

از اون آپارتمان شيك و قشنگ متنفرم

تنها دلخوشي من تو اون خونه آرمينه و اون گلهاي راه رو

وقتي ميام تو راه رو انگار زنده ميشم

تو انقدر در خودت غرقي كه حواست نيست كه من چقدر زجر ميكشم

ميذاري بپاي . . .

نميدونم

 

همه اينجوري زندگي ميكنن

اما من زندگي اين مدلي رو نميخواستم

 

 

نفسم به نفس تو بنده

 

فقط زماني گفتي كه . . .

بگذريم

+ تاريخ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۳/۲۰ساعت نويسنده باران |
 

من و به اين و اون حواله نكن

انقدر مغرور نباش

وقتي خودت نباشي ، من هيچكس و نميخوام

بار سنگين غصه رو دوشم روز بروز سنگين تر ميشه

هر روز كه  ته دلم ميگم

خدا عادله

كاش يكبار ميگفتي كه من كاركردن با تو رو دوس ندارم

اينو هم نگفتي

........................

و اما . . .

براي تو

ديشب تا نصفه هاي شب نخوابيدم

ياد تو بودم

كه امشب جاي منو خالي مي بيني

امشب كه من نيستم

امشب كه كسي نيست تا نازتو بكشه

جاي من خالي نيست

عمراً دلت براي من تنگ بشه

آخه دلم نمياد بچه رو درگير اين مسايل بكنم

اون گناهي نداره

دلم براش ميسوزه

خسته شدم

چرا هيچكس دركم نميكنه

چرا كسي نميگه حق با توئه

تو خونه

محل كارم

بيرون

دلم كسي رو نميخواد

از همه بيزارم

از زندگي بيزارم

زندگي كه توش محبت تو نباشه

عشق تو نباشه

دلم برات تنگ شده

چرا نميفهمي

گناه من چيه كه زنم

لعنت به . . . .

...........

اگر امشب هم برنگردم خونه

چكار ميكني

مياي و بچه رو با خودت ميبري

 

+ تاريخ شنبه ۱۳۹۳/۰۲/۲۰ساعت نويسنده باران |
 

ميدوني الان دلم چي ميخواد؟؟

سكوت

آرامش

يه خونه

 

 

سرم و به ديوار تكيه بدم

و براي غصه هام بلند بلند گريه كنم

چقدر سخته با سيلي صورت و سرخ كردن

چه دردي داره تو جمع باشي و تو خلوت خودت تنهاي تنها باشي

دارم تموم ميشم

دارم آروم آروم ميشكنم

وقتي چشام پر اشك ميشه

آهي ميكشم و آسمونو نگاه ميكنم

حتم دارم خدا از اونجا داره منو ميبينه

خدايا اون پنجشنبه اي كه نماز حاجت خوندم

اميدوار بودم حاجتم و ميدي

اما ندادي

نميدونم چرا

اما دلم سخت شكسته

خيلي درمانده شدم

خدايا 

..................................

دلم نمياد تو غصه بخوري

آخ خدا ميدونه اگه دست من بود

اگر ميتونستم

تمام غصه هاتو به جون ميخريدم

اصلاً‌ دلم نمياد تو رو غصه دار ببينم

بميرم برات

غصه نخور

خدا بزرگه

من تنها كاري كه از دستم برمياد فقط اينه كه برات دعا كنم

آخه تو خيلي خوبي

خوب تر از همه كساني كه ميشناختمشون

تو حيفه كه اينهمه غصه بخوري

تو دلت صافه

تو پاكي

مثل من نيستي

برات دعا ميكنم

اين تنها كاريه كه از دستم برمياد

 

+ تاريخ شنبه ۱۳۹۳/۰۲/۱۳ساعت نويسنده باران |
خاطره خوشي از نوشتن ندارم

صبح ساعت 5/30 كه براي نماز بيدار شدم

ديگه خوابم نبرد ، پشتم تير ميكشيد خيلي درد داشتم پشت قفسه سينم از جاكنده ميشد انگار . . .

خيلي غصه دارم

خيلي زياد

غرورم اجازه نميده با كسي از اين دردم حرف بزنم

خودم زدم به بي تفاوتي

اما خيلي غمگينم

ميدونم يه روز تموم ميشه اين روزا

تموم ميشه ميدونم


+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۱۰ساعت نويسنده باران |
 

خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند

غمگينم

خنده هايم درد دارد

نگاهم

درد دارد.

دلم شكسته

بسكه ديوار دلم كوتاهه

هروقت بخواد قهر ميكنه

هروقت بخواد آشتي ميكنه

دلم تاب نداره

تحمل ندارم

يه زماني ميتونستم

الان نميتونم

ديگه خسته شدم

حس ميكنم دارم تموم ميشم

ديگه . . . .

ببين منو

اگر فقط يكبار به چشمام نگاه كني

دردمو ميفهمي 

ببين

درد دارم

.......................................................

مهدي منتظر تلفنمه كه بهش بگم مامان چي گفت

تو برزخي دست و پا ميزنم كه نه راه پيش دارم نه راه پس

از يك طرف مهناز

از يك طرف مامان

از يك طرف مهدي

خدايا كارم دسته ؟؟؟

نميدونم

تو راضي باش خدايا

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۰۳ساعت نويسنده باران |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۲/۰۲ساعت نويسنده باران |

صبر کن سهراب!...

گفته بودی قایقی خواهم ساخت...

دور خواهم شد از این خاک غریب...

قایقت جا دارد؟!!!!...من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۴ساعت نويسنده باران |
بغض روی ثانیه هایم راه می رود
جسارت میخواهد!!!
نزدیک شدن
به افکار دختری
که روزها....
مردانه
با زندگی میجنگد...
اماشب ها...

بالشتش از هق هق های دخترانه اش خیس است!!

از بیرون همه چیز روبراه است
اما هرنفس درد است که میکشی!
معنی حسرت رو توی هیچ کاغذی نمیشه نوشت...
روی هیچ
صفحه ی سفیدی نمیشه تایپ کرد...
با هیچ
زبونی نمیشه توضیح داد....
حسرت خلاصه میشه تو همین فاصله ی من و تو
پدر....
خوابم نمی برد
بغض
روی ثانیه هایم راه می رود
دوباره تو را کم آورده ام
تو را
و عطر صبوری هایت را
کودکانه در آغوشم بگیر
به یادروزهای دوران طفولیت
که بهانه گریه ام گرسنگی بود

میخواهم به جایش برای دلتنگی ام گریه کنم


+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۷ساعت نويسنده باران |

دلم ميخواد يه روز اتفاقي ببينمت

دلم خيلي برات تنگ شده

تو رو خيلي دوس داشتم هيچ دلم نميخواست اينجوري بشه كاش بدوني كه من . ..

لحظه لحظه زندگيم به يادت بودم به ياد تو و مشكلت

سعي كن دركم كني من خواهر بدي برات نبودم اما تو با من چكار كردي چرا ؟‌ ؟ ؟

با وجود خيانتي كه خواسته يا ناخواسته به من كردي من باز هم دلم پيش توئه هر روز هر روز به فكر معجزه هستم تا چكهات پاس بشه اينو فقط اينجا ميتونم بنويسم

كه تو رو دوست دارم و دلم برات تنگ شده پيش كسي نميتونم بگم چون بهم ميخندن به حماقتم به . . .

هيچ دلم نميخواست اينجوري بشه

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۰۷ساعت نويسنده باران |
زن چگونه است

زن سینه‌های برجسته نیست

موی مش کرده

ابروی برداشته

لبانِ قرمز نیست

زن لباسِ سفید

... شب با شکوه عروسی

بوی خوشِ قرمه سبزی

هوسِ شب‌های جمعه

قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست

زن خون ریزی

کمر دردِ ماهانه

پوکی استخوان

یک زنِ پا بماه

حال تهوع

استفراغ

درد‌های زایمان

مادر بچه‌ها نیست

زن عصایِ روز‌های پیری

پرستار ، وقتِ مریضی

رفیقِ پای منقل

مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست

زن

   وجود دارد

        روح دارد

             قدرت

                  جسارت

پا به پای یک مرد ، زور دارد

عشق

       اشک

              نیاز

                  محبت

یک دنیا آرزو دارد

زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد

و اگر تمام اینها یادت رفت

تنها یک چیز را به خاطر داشته باش

که هنوز هیچ مردی پیدا نشده

که بخواهد در ایران

جایِ یک زن باشد

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۳۰ساعت نويسنده باران |