تو می دانی رسیدن چه لذتی دارد ؟ . . . . من از آن لحظه می گویم
هيچ خاطره خوشي از رفتن ندارم

هرگز از رفتن نگو

حرف رفتن و كه ميزني تمام تنم ميلرزه

من هنوز خاطره تلخ رفتن پدر و فراموش نكردم

از رفتن نگو

با رفتن تو من تموم ميشم

چيزي از من نميمونه

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو
من به پایان میرسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو
کاش میشد لحظه ها را پس گرفت کاش میشد از تو بود و تا تو بود
کاش میشد در تو گم شد از همه کاش میشد تا همیشه با تو بود
با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو
من به پایان میرسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو
کاش فردا را کسی پنهان کند لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب ماه را بر شاخه آویزان کند
میروی تا قصه را غمنامه ی تدفین گل میروی تا واژه را خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه گلواره ی ویران شدن میروی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو
من به پایان میرسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو...

 

+ تاريخ پنجشنبه 1393/04/19ساعت نويسنده باران |
انقدر غصم ميگيره

خدايا تا كي اين وضع ادامه خواهد داشت

ديروز رفتيم خونه مامان ، تو راه خونه پدرم همه دوستاش نشسته بوديم رو نيمكتاي كنار بلوار

چقدر جاي پدرم خالي بود كه لنگان لنگان دست به عصاش پاشه بياد و از شيشه ماشين با آرمينم حرف بزنه

چقدر دلم براي پدرم تنگ شده

چقدر دلم براي محبتش تنگ شده

پيش خودم گفتم خدايا چي ميشد الان اونم اينجا بود

بميرم برات پدر چقدر دلتنگتم كجا بگردم و دوباره پيدات كنم دوباره دستت و بگيرم من براي تو آرزوهاي زيادي داشتم همش رو دلم موند

خيلي برام زحمت كشيده بودي هيچ كس هيچكس جاي خالي تو رو براي من پرنميكنه

نميدوني بعد از رفتنت زندگي تبديل به جهنمي شد

وجود حتي بيمار تو اميد ما تو اون خونه بود

دلم براي مهدي ميسوزه اگه پدرم بود اون الان اينجوري نميشد

اما بهتر كه نيستي

بعد از تو پسر كوچيكت خونه شو فروخت يعني . . . .

مهدي به اون وضع افتاد

مادرم

مادرم بيچاره اين همه غصه رو تنهايي به دوش ميكشه هنوز يك سال نشده كه تو رفتي اما مادرم به اندازه 10 سال پير شده

حتماً كه ميبينش

كاش بودي پدر

مامان هميشه ميگه بعد از تو يك روز خوش نداشتم ، هميشه ميگه يعني پدرت از من راضي بود

همش ميگم مامان تو براش خيلي زحمت كشيده بودي حتماً كه راضي بود

ديشب زولبيا باميه گرفتيم كه بريم خونتون

تو راه كلي گريه كردم تو باميه رو خيلي دوس داشتي

ماه رمضونا جاي صندليت و جاي خودت خيلي خاليه

نفرين به مرگ

چقدر تلخه

يك ذره هم غم نبودنت كم نشده

تا روزيكه بميرم

براي نبودنت

براي رفتنت

گريه ميكنم

چندروز پيش اساس كشي داشتيم

همه اونجا بودن

اونجا گفتم چرا كسي به من نميگه خسته شدي بشين استراحت كن

يكي برگشت گفت اگه پدر بود ميگفت تو آخه چشم وچراغ پدر بودي

راس ميگن

محبت تو

مهربونياي تو

آخ پدر چقدر دلتنگتم

نيستي مهدي رو ببيني

سيگار پشت سيگار

اگر تو بودي

اينجوري نميشد

چقدر از دست ما راحت شدي

روحت شاد

پدر عزيزم

+ تاريخ سه شنبه 1393/04/17ساعت نويسنده باران |
شب . . .

شب كه ميشه انگار تمام غصه هاي عالم رو دلم ميشينه

شب كه ميشه ميخوام برم

هرجا كه باشه

فقط تو خونه نباشم

از اون آپارتمان شيك و قشنگ متنفرم

تنها دلخوشي من تو اون خونه آرمينه و اون گلهاي راه رو

وقتي ميام تو راه رو انگار زنده ميشم

تو انقدر در خودت غرقي كه حواست نيست كه من چقدر زجر ميكشم

ميذاري بپاي . . .

نميدونم

 

همه اينجوري زندگي ميكنن

اما من زندگي اين مدلي رو نميخواستم

 

 

نفسم به نفس تو بنده

 

فقط زماني گفتي كه . . .

بگذريم

+ تاريخ سه شنبه 1393/03/20ساعت نويسنده باران |
 

من و به اين و اون حواله نكن

انقدر مغرور نباش

وقتي خودت نباشي ، من هيچكس و نميخوام

بار سنگين غصه رو دوشم روز بروز سنگين تر ميشه

هر روز كه  ته دلم ميگم

خدا عادله

كاش يكبار ميگفتي كه من كاركردن با تو رو دوس ندارم

اينو هم نگفتي

........................

و اما . . .

براي تو

ديشب تا نصفه هاي شب نخوابيدم

ياد تو بودم

كه امشب جاي منو خالي مي بيني

امشب كه من نيستم

امشب كه كسي نيست تا نازتو بكشه

جاي من خالي نيست

عمراً دلت براي من تنگ بشه

آخه دلم نمياد بچه رو درگير اين مسايل بكنم

اون گناهي نداره

دلم براش ميسوزه

خسته شدم

چرا هيچكس دركم نميكنه

چرا كسي نميگه حق با توئه

تو خونه

محل كارم

بيرون

دلم كسي رو نميخواد

از همه بيزارم

از زندگي بيزارم

زندگي كه توش محبت تو نباشه

عشق تو نباشه

دلم برات تنگ شده

چرا نميفهمي

گناه من چيه كه زنم

لعنت به . . . .

...........

اگر امشب هم برنگردم خونه

چكار ميكني

مياي و بچه رو با خودت ميبري

 

+ تاريخ شنبه 1393/02/20ساعت نويسنده باران |
 

ميدوني الان دلم چي ميخواد؟؟

سكوت

آرامش

يه خونه

 

 

سرم و به ديوار تكيه بدم

و براي غصه هام بلند بلند گريه كنم

چقدر سخته با سيلي صورت و سرخ كردن

چه دردي داره تو جمع باشي و تو خلوت خودت تنهاي تنها باشي

دارم تموم ميشم

دارم آروم آروم ميشكنم

وقتي چشام پر اشك ميشه

آهي ميكشم و آسمونو نگاه ميكنم

حتم دارم خدا از اونجا داره منو ميبينه

خدايا اون پنجشنبه اي كه نماز حاجت خوندم

اميدوار بودم حاجتم و ميدي

اما ندادي

نميدونم چرا

اما دلم سخت شكسته

خيلي درمانده شدم

خدايا 

..................................

دلم نمياد تو غصه بخوري

آخ خدا ميدونه اگه دست من بود

اگر ميتونستم

تمام غصه هاتو به جون ميخريدم

اصلاً‌ دلم نمياد تو رو غصه دار ببينم

بميرم برات

غصه نخور

خدا بزرگه

من تنها كاري كه از دستم برمياد فقط اينه كه برات دعا كنم

آخه تو خيلي خوبي

خوب تر از همه كساني كه ميشناختمشون

تو حيفه كه اينهمه غصه بخوري

تو دلت صافه

تو پاكي

مثل من نيستي

برات دعا ميكنم

اين تنها كاريه كه از دستم برمياد

 

+ تاريخ شنبه 1393/02/13ساعت نويسنده باران |
خاطره خوشي از نوشتن ندارم

صبح ساعت 5/30 كه براي نماز بيدار شدم

ديگه خوابم نبرد ، پشتم تير ميكشيد خيلي درد داشتم پشت قفسه سينم از جاكنده ميشد انگار . . .

خيلي غصه دارم

خيلي زياد

غرورم اجازه نميده با كسي از اين دردم حرف بزنم

خودم زدم به بي تفاوتي

اما خيلي غمگينم

ميدونم يه روز تموم ميشه اين روزا

تموم ميشه ميدونم


+ تاريخ چهارشنبه 1393/02/10ساعت نويسنده باران |
 

خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند

غمگينم

خنده هايم درد دارد

نگاهم

درد دارد.

دلم شكسته

بسكه ديوار دلم كوتاهه

هروقت بخواد قهر ميكنه

هروقت بخواد آشتي ميكنه

دلم تاب نداره

تحمل ندارم

يه زماني ميتونستم

الان نميتونم

ديگه خسته شدم

حس ميكنم دارم تموم ميشم

ديگه . . . .

ببين منو

اگر فقط يكبار به چشمام نگاه كني

دردمو ميفهمي 

ببين

درد دارم

.......................................................

مهدي منتظر تلفنمه كه بهش بگم مامان چي گفت

تو برزخي دست و پا ميزنم كه نه راه پيش دارم نه راه پس

از يك طرف مهناز

از يك طرف مامان

از يك طرف مهدي

خدايا كارم دسته ؟؟؟

نميدونم

تو راضي باش خدايا

+ تاريخ چهارشنبه 1393/02/03ساعت نويسنده باران |










+ تاريخ سه شنبه 1393/02/02ساعت نويسنده باران |

خنده از ته دل میخـواهـم...
جایـی می فروشـنـد؟!
مـن بـه قیـمـت باقـی عـمـرم خـریـدارم  . . .

+ تاريخ سه شنبه 1393/01/19ساعت نويسنده باران |
امروز هوا سرده

مثل دل من كه يخ كرده نگاه خسته و غمگينم آواره و آشفته در پي آرامش

غصه مامانم منو ميكشه يه روز

غصه مهدي

مهندس ميگه گل طبيعي ميخواستي آورديم بيا ببين خيلي قشنگن

بهش ميگم نه جاي مهدي اونجا خاليه اگه بيام غصم ميگيره

از ۳ روز پيش رفته

مامانم تنهاس

لعنت به روزي كه پدر رفت و اون تنها شد

نفرين به اون پائيزي كه پدر رو از ما گرفت

و يك عمر ما روز غصه دار كرد

ديگه هيچ چي به عقب بر نميگرده

ديگه هيچوقت پدرم بر نميگرده تا كنار مادرم با آرامش بشينه

مادرم خيلي تنهاس

بميرم براي تنهايياش

 ...............................................

هي تو

لعنت به تو

لعنت به من

چطور

كجا

نميدونم

انقدر وابستت شدم كه فاصله چند قدم دوريت ديوانم ميكنه

هرگز انقدر ضعيف و سست نبودم

كجا اين اتفاق افتاد

نميدونم

+ تاريخ شنبه 1392/12/24ساعت نويسنده باران

دلم خيلي تنگه

براي روزهاي  . . . .

. . . . . . . . . .

. . . .

اين رسمش نبود

براي شوخيهاش

بوي سيگارش

مهربونياش

عصبانتش حتي

دلم تنگ شده



+ تاريخ چهارشنبه 1392/12/21ساعت نويسنده باران |

تابحال هیچ از دلهره هایم برایت گفته ام؟

برایت گفته ام که از ازدحام این کوچه ی بی عبور سخت دلگیرم؟

از این خیابان یک طرفه ای که تورا در خود ندارد

برایت گفته ام که هرلحظه هزاران بار از انعکاس صدای سکوتت در خود میشکنم؟

از فصل باورهایم برایت گفته ام؟

از بهار خزان دیده ی آرزوهایم

از انجماد نگاهت از این زمستان زودرس برایت گفته ام؟

برایت گفته ام که حواسم به نبودن هایت هست؟

به بودن های بی حضورت!

برایت گفته ام از بغضی که شانه هایت را کم می آورد

از خالی وجودم برایت گفته ام...!

+ تاريخ یکشنبه 1392/12/04ساعت نويسنده باران |

صبر کن سهراب!...

گفته بودی قایقی خواهم ساخت...

دور خواهم شد از این خاک غریب...

قایقت جا دارد؟!!!!...من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...

+ تاريخ دوشنبه 1392/11/14ساعت نويسنده باران |
بغض روی ثانیه هایم راه می رود
جسارت میخواهد!!!
نزدیک شدن
به افکار دختری
که روزها....
مردانه
با زندگی میجنگد...
اماشب ها...

بالشتش از هق هق های دخترانه اش خیس است!!

از بیرون همه چیز روبراه است
اما هرنفس درد است که میکشی!
معنی حسرت رو توی هیچ کاغذی نمیشه نوشت...
روی هیچ
صفحه ی سفیدی نمیشه تایپ کرد...
با هیچ
زبونی نمیشه توضیح داد....
حسرت خلاصه میشه تو همین فاصله ی من و تو
پدر....
خوابم نمی برد
بغض
روی ثانیه هایم راه می رود
دوباره تو را کم آورده ام
تو را
و عطر صبوری هایت را
کودکانه در آغوشم بگیر
به یادروزهای دوران طفولیت
که بهانه گریه ام گرسنگی بود

میخواهم به جایش برای دلتنگی ام گریه کنم


+ تاريخ یکشنبه 1392/09/17ساعت نويسنده باران |

دلم ميخواد يه روز اتفاقي ببينمت

دلم خيلي برات تنگ شده

تو رو خيلي دوس داشتم هيچ دلم نميخواست اينجوري بشه كاش بدوني كه من . ..

لحظه لحظه زندگيم به يادت بودم به ياد تو و مشكلت

سعي كن دركم كني من خواهر بدي برات نبودم اما تو با من چكار كردي چرا ؟‌ ؟ ؟

با وجود خيانتي كه خواسته يا ناخواسته به من كردي من باز هم دلم پيش توئه هر روز هر روز به فكر معجزه هستم تا چكهات پاس بشه اينو فقط اينجا ميتونم بنويسم

كه تو رو دوست دارم و دلم برات تنگ شده پيش كسي نميتونم بگم چون بهم ميخندن به حماقتم به . . .

هيچ دلم نميخواست اينجوري بشه

+ تاريخ پنجشنبه 1392/06/07ساعت نويسنده باران |
زن چگونه است

زن سینه‌های برجسته نیست

موی مش کرده

ابروی برداشته

لبانِ قرمز نیست

زن لباسِ سفید

... شب با شکوه عروسی

بوی خوشِ قرمه سبزی

هوسِ شب‌های جمعه

قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست

زن خون ریزی

کمر دردِ ماهانه

پوکی استخوان

یک زنِ پا بماه

حال تهوع

استفراغ

درد‌های زایمان

مادر بچه‌ها نیست

زن عصایِ روز‌های پیری

پرستار ، وقتِ مریضی

رفیقِ پای منقل

مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست

زن

   وجود دارد

        روح دارد

             قدرت

                  جسارت

پا به پای یک مرد ، زور دارد

عشق

       اشک

              نیاز

                  محبت

یک دنیا آرزو دارد

زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد

و اگر تمام اینها یادت رفت

تنها یک چیز را به خاطر داشته باش

که هنوز هیچ مردی پیدا نشده

که بخواهد در ایران

جایِ یک زن باشد

+ تاريخ دوشنبه 1391/11/30ساعت نويسنده باران |